امروز 1169 سال از امامتت مي گذرد
تو ، نه ولي عصر ، كه ولي همه ي دوران هايي
رداي امامتتان مباركتان آقا
مژده دادند كه بر ما گذري خواهي كرد ....
آقا بیا به خاطر باران ظهور کن
ما را از این هوای سراسیمه دور کن
وقتی برای بدرقه عشق می روی
از کوچه های خسته ما هم عبور کن
افسرده از هجوم هوس های عالمیم
آقا دل شکسته ما را مرور کن
آقا بیا به حرمت مفهوم انتظار
اشعار ساده ما را مرور کن
کی میشود شبی که تو از راه می رسی
این باغ های شب زده را غرق نور کن
یا صاحب الزمان قدمت خیر العجل
یعنی که ای تمام عدالت ظهور کن
مولاي من سلام
روزي كه مسير آمدنت را گل باران مي كنند ، ممكن
است من نباشم ، ولي داستان عاشقي مرا برايت
خواهند گفت .
خواهند گفت نغمه عاشقانه ام در ميان مشتاقانت
چه آتشي به پا مي كرد و چگونه بازار عاشقي تو را
گرم مي نمود . خواهند گفت آن روز كه مي رفتم نگران
به قفا مي نگريستم گويا چيزي جا گذاشته ام ، گويا
با كسي قرار ملاقات داشته ام ،
خواهند گفت دردهايي را كه از نبودنت چشيدم ،
همه را خواهند گفت .
دوست دارم آنروز كه مي آيي سراغ مرا بگيري ،
راستي هزار دستان من كو ؟
چقدر آرزو داشتم وقتي كه مي آمدي روضه بي دستي
ابالفضل (ع) را برايت مي خواندم ، آن وقت زانو به بغل
مي گرفتي و مي گريستي و ما براي زانو به بغل
گرفتنت مي مرديم .
مي دانم مرا دوست داري مي دانم ، دست دعاي
تو مرا سر پا نگه داشته ، همه را مي دانم .
حتي مي دانم دلت برايمان تنگ شده ، آمدنت هم
كه دست خودت نيست ! گريه نكن !
كسي نيست درد تو را بفهمد ؟ خسته شده اي؟
نگران نباش ما منتظر مي مانيم تا بيايي ،
نمي گذاريم ذره اي احساس غربت كني ، به شما
قول مي دهم مجالس شما را روز به روز گرمتر به
پا كنيم ، نگران نباش آنقدر دعا مي كنيم تا بيايي .
مي داني چرا دوست دارم وقتي مي آيي زنده
باشم ؟ نه براي خودم كه البته اين موهبت بزرگي است
بلكه براي دل مادرت ، مي ترسم وقتي مي روم سراغ
تو را از من بگيرد و من بي خبر باشم ،
راستي اگر به من بگويد شما آماده نبوديد وگر نه پسرم
مي آمد ! نه ، من ديگر طاقت اشك هاي مادرت را ندارم .
فداي تو شوم ! در اين روزها همه مي خندند و
من اشك مي ريزم ، دلم خيلي برايت بهانه مي گيرد ،
هرچه به نيمه شعبان نزديك تر مي شويم بيشتر بهانه
مي گيرد ، نگذار بالاي سنگ قبرم بنويسند ؛جوان ناكام !!
رخ باز كن ، اينجا همه دلتنگ تواند .
نازنين ؛ اگر جوياي احوال عاشقانت هستي ، همه
خوبيم ، ملالي نيست جز دوري شما نور چشم عزيزمان

با همه بد عهدی ام آن عاشق دیوا نه ام
گر به ظاهر دورم از در گاه تو ای نازنین
باز هم مشتاق روی دلکش جانا نه ام
از در میخانه ات ای شاهد خوبان مران
با همه عصیان همان دردی کش میخانه ام
پرده بردار از رخ زیبا که مشتاق تو ام
آن رخ زیبا ندیده ،واله ودیوانه ام
پادشاه جودی و ما بنده در گاه تو
منتظر بر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام
در میان بحر هجران غوطه ور گشتم ولی
باز هم در جستجوی گوهر دردانه ام
همچون من هرگز نباشد بر درت پیمان شکن
لیک با الطاف غیر از تو، شها! بیگانه ام
چون که لطف توست تنها ضامن رسوایی ام
ور نه آن گردم که افشان در دل ویرانه ام
انتظارت بیش از حد شد ،تحمل تا به کی؟
آفتا با! بهر دیدار رخت پروانه ام
واله و«شیدا » ومستم لیک ،محتاج توام
یک نظر بر من نما، ای عارف فرزانه ام!
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی
زسمت مشرق جغرافیای عرفانی
.
دوباره پلک دلم میپرد، نشانهی چیست؟
شنیدهام که میآید کسی به مهمانی
.
کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی، شگفت کسی، آنچنان که میدانی
.
کسی که نقطهی آغاز هرچه پرواز است
تویی که در سفر عشق خط پایانی
.
تویی بهانهی آن ابرها که میگریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی
.
تو از حوالی اقلیم هرکجا آباد
بیا که میرود این شهر رو به ویرانی
.
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشیست طوفانی...

در سرزمين سينه ام دل را چو دريا کرده ای
گاهی به مدم می کشی گاهی به جذرم می کشی
ای ماه پر افسون مرا بالا و پايين کرده ای
تا کی به ساحل سر زنم امواج را بر در زنم
تا کی بجويم من تو را لنگر کجا را کرد ه ای
کی در هوا فانی شوم کی ابر بارانی شوم
بر من بتاب ای ماهتاب کاتش به دلها کرده ای
پا در رکاب موج بر با خود مرا تا اوج بر
آی و وفا کن در کنار عهدی که با ما کرده ای
آی و تنی در اب زن چرخی در اين گرداب زن
آیا به عمرت اينچنين موجی تماشا کرده ای
تو سينه ام را ميدری تا کی نمايی دلبری
گويا ميان يک صدف گوهر تو پيدا کرده ای
پر شور گرديده دلم با آن که نزد ساحلم
می ميرم از تشنه لبی از ما چه پروا کرده ای
بردی ببر اين ابرو در هم مکش آن چشم و رو
از آبروی من عجب ابری مهيا کرده ای
شد رعد و برق اين ابر من يعنی سر امد صبر من
باران که می بارد بيا دل را تو رسوا کرده ای
ديگر چه سود از گفتگو رو گل ندارد پشت و رو
با ما مگر تا پیش از اين بهتر از اين تا کرده ای
دريای من آرام گير از عکس رويش کام گير
مه در بغل کی آيدت دل خوش چه بيجا کرده ای

ای شهنشه تابه کی می گردی اندر کوه و دشت خودتوحال اين رعيت خوب می دانی بيا


بسم الله الرحمن الرحیم السلام علیک یا اباصالح المهدی روزها می گذرد، جمعه ها می آید، اما او هنوز نیامده... او که با آمدنش خنده بر لبان گل ها و پروانه ها می نشاند... خنده بر لبان بچه های یتیم... بر لبان تمام آن مسلمانانی که به عشق او مبارزه می کنند... کجایی ای سوار سبز پوش؟؟؟ امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که: چرا گفتند وقتی مولا تشریف می آورند که جهان پر از ظلم و ستم شده باشد؟ به راستی چرا و جالب اینجاست که وقتی ظلم و ستم به حد اعلا برسد... به این نتیجه رسیدم که: اگر امام زمان-علیه السلام- زودتر تشریف می آوردند آنوقت هنوز آمادگی وجود نداشت... آنوقت چه اتفاقی می افتاد، همان کاری را که با ائمه اطهار-علیهم السلام- کردند با این امام مهربان هم می کردند... ولی ایشون وقتی تشریف می آورند که همه آمادگی ای را که باید پیدا کنند، دارند و منتظرند، منتظر یه منجی... یه عزیزی یه مثال قشنگی زد: بلا تشبیه فرض کنید توی یه کوچه یه تیر چراغ برق وجود داره و نیاز به یه چراغ داره که کوچه را روشن کنه... شهرداری چراغ را وصل می کند اما مردم و بچه ها اون چراغ رو -با جهالت و یا به هر دلیلی- می شکنند، شهرداری چراغ دوم را روشن می کند اما باز کار آنها تکرار می شود تا یازده بار... و هر بار مردم آن کوچه کار خود را تکرار می کنند، آنوقت شهرداری آخرین چراغ را برای خود نگه می دارد... چرا؟ برای اینکه مردم به یک بلوغ فکری، به یک آگاهی برسند و بفهمند که دارند اشتباه می کنند... اونها و ما برای ادامه ی زندگی به این روشنایی نیاز داریم... بلاتشبیه آن چراغ ها ائمه معصومین-علیهم السلام- و مردم آن کوچه هم مردم در طول تاریخ و ماها هستیم... ما برای زندگی به این روشنایی نیاز داریم. ظهور خیلی نزدیکه... اللهم عجل لولیک الفرج


