تبليغاتX
مسیحا - نامه ای به امام زمان
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
نامه ای به امام زمان

مولاي من سلام

 

روزي كه مسير آمدنت را گل باران مي كنند ، ممكن

 

 است من نباشم ، ولي داستان عاشقي مرا برايت

 

 خواهند گفت .

 

خواهند گفت نغمه عاشقانه ام در ميان مشتاقانت

 

 چه آتشي به پا مي كرد و چگونه بازار عاشقي تو را

 

گرم مي نمود . خواهند گفت آن روز كه مي رفتم نگران

 

 به قفا مي نگريستم گويا چيزي جا گذاشته ام ، گويا

 

 با كسي قرار ملاقات داشته ام ،

 

 خواهند گفت دردهايي را كه از نبودنت چشيدم ،

 

همه را خواهند گفت .

 

دوست دارم آنروز كه مي آيي سراغ مرا بگيري ،

 

 راستي هزار دستان من كو ؟

 

چقدر آرزو داشتم وقتي كه مي آمدي روضه بي دستي

 

 ابالفضل (ع) را برايت مي خواندم ، آن وقت زانو به بغل

 

 مي گرفتي و مي گريستي و ما براي زانو به بغل

 

گرفتنت مي مرديم .

 

مي دانم مرا دوست داري مي دانم ، دست دعاي

 

 تو مرا سر پا نگه داشته ، همه را مي دانم .

 

حتي مي دانم دلت برايمان تنگ شده ، آمدنت هم

 

كه دست خودت نيست ! گريه نكن !

 

 كسي نيست درد تو را بفهمد ؟ خسته شده اي؟

 

نگران نباش ما منتظر مي مانيم تا بيايي ،

 

نمي گذاريم ذره اي احساس غربت كني ، به شما

 

قول مي دهم مجالس شما را روز به روز گرمتر به

 

پا كنيم ، نگران نباش آنقدر دعا مي كنيم تا بيايي .

 

مي داني چرا دوست دارم وقتي مي آيي زنده

 

باشم ؟ نه براي خودم كه البته اين موهبت بزرگي است

 

 بلكه براي دل مادرت ، مي ترسم وقتي مي روم سراغ

 

 تو را از من بگيرد و من بي خبر باشم ،

 

راستي اگر به من بگويد شما آماده نبوديد وگر نه پسرم

 

مي آمد ! نه ، من ديگر طاقت اشك هاي مادرت را ندارم .

 

فداي تو شوم ! در اين روزها همه مي خندند و

 

من اشك مي ريزم ، دلم خيلي برايت بهانه مي گيرد ،

 

 هرچه به نيمه شعبان نزديك تر مي شويم بيشتر بهانه

 

 مي گيرد ، نگذار بالاي سنگ قبرم بنويسند ؛جوان ناكام !!

 

رخ باز كن ، اينجا همه دلتنگ تواند .

 

نازنين ؛ اگر جوياي احوال عاشقانت هستي ، همه

 

خوبيم ، ملالي نيست جز دوري شما نور چشم عزيزمان

 

 

نوشته شده توسط دانشجوی پزشکی در 23:44 | | لینک به این مطلب